حریمان

دل نوشته ها

دعا کنید شهید شویم...

اگر شهید نشویم باید...

بمیریم!!!

روحت شاد علمدار شهید...

نوشته شده در ۱٠ شهریور ۱۳٩٤ساعت ۱:٢٦ ‎ق.ظ توسط تربت نظرات () |

می سپاریم به یاد

می نگاریم در یاد

یاد آواز قناری ها را

پر پرواز پرستو ها را

گاه میقات مه و مهمان را

تو بیا جاذبه ی جاری باش

تو بیا همدم ما

تو بیا همهمه ی ساری باش

راه ما آسان است

کار از بهر خداست

ما تو را دعوت مهمانی خود می دانیم

قدمت سبز؛ به سرپنجه، بروی چشمان

روشنا می دهی بر مجلسمان

نوشته شده در ۳٠ فروردین ۱۳٩۳ساعت ٧:٠٥ ‎ق.ظ توسط تربت نظرات () |

تو آیینه ای...

ومن به دنبال خود!!!

من خودم را در تویافتم...

نوشته شده در ۱٩ اسفند ۱۳٩٢ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ توسط تربت نظرات () |

احساس آرامشی دارم در کنارت...

که تا الان تجربه اش نکرده بودم!!!

آرام جانم!!!

همسر مهربانم!

نوشته شده در ٢۳ بهمن ۱۳٩٢ساعت ٢:٠٥ ‎ب.ظ توسط تربت نظرات () |

کاش یک شب یلدا بیاید..

بیایی...

کاش این شب طلوع داشته باشد...

نوشته شده در ۳٠ آذر ۱۳٩٢ساعت ٩:٤۱ ‎ب.ظ توسط تربت نظرات () |

بانوی مهربانم!

آرام جانم!

دیگر حرفی از من نیست...

همه اش ما هستیم!

و تو...

همان وجود دیگرم هستی...

شاکر پروردگارم! بر این خان نعمتش!!!

نوشته شده در ٢٤ آذر ۱۳٩٢ساعت ٧:٥٠ ‎ق.ظ توسط تربت نظرات () |

سر از پایم نمی شناسم!

عزاداری هایت قبول!

برای حسین علیه السلام که گریه می کنی...

برای من هم دعا کن!!

قطرات اشکت را اربابمان خریداری کرده...

مهربانم، همسر عزیزم!

نوشته شده در ٢٦ آبان ۱۳٩٢ساعت ۸:٥٥ ‎ب.ظ توسط تربت نظرات () |

آدمی را بانویی است بنام حوا!

که قرار الهی است؛ «من أنفسکم» باشد...

و مرا اکنون بانویی است؛ تمام و کمال...

خلاصه بگویم:

من ازدواج کردم!!!

نوشته شده در ۱۳ آبان ۱۳٩٢ساعت ٧:٢٩ ‎ب.ظ توسط تربت نظرات () |

صدای ناملایم و نامیزان نوسانات قلبم را می شنوم!!!

نکند عاشق شده باشم...

آخر می گویند درد بی درمانی است...

نوشته شده در ۳٠ امرداد ۱۳٩٢ساعت ٩:۱٧ ‎ب.ظ توسط تربت نظرات () |

چشم را با عطش عشق تو آرامش نیست

     اشک ها بی نمک ذکر تو در ریزش نیست

ای همه فکر و همه ذکر و همه خاطر ما

     بگذر از اینهمه هجران،که سَر ِ کاهش نیست

آسمان جای وصال تو و جانان من است

     کار ما جمله تمناست،دگر خواهش نیست

اینهمه چشم و همه اشک و نگاه نگران

     آخر ِ عمر ِ فقیرانه ی ما بخشش نیست

چون همه عمر به دنبال تو گشتم جانا

     عاقبت دیده گشودم که مرا بینش نیست

تو که هر لحظه کنار دل ِبی من بودی

     آخر این دل بجز از عشق تو گنجایش نیست

حرف من اول و آخر ز نوای دل خواست

     زین طریقت ره ما محمل آسایش نیست

طاعات قبول

تربت

نوشته شده در ۳ امرداد ۱۳٩٢ساعت ٢:۳٠ ‎ق.ظ توسط تربت نظرات () |

همه پروانه وار در حال چرخیدنیم...

بعضی به گِرد مهتاب ...

بعضی ها به دور مهتابی!!!

نوشته شده در ۳۱ تیر ۱۳٩٢ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ توسط تربت نظرات () |

این روزها ...

 و این روزه ها ...

که مهمان ام...

و میزبان هستی...

دریابم...

عطش عفو تو لبهای خشکیده ام را ...

نای حرکت نمی دهد!

من بعد افطار هم تشنه ی تو ام!!!

نوشته شده در ٢۸ تیر ۱۳٩٢ساعت ۱:۳۸ ‎ق.ظ توسط تربت نظرات () |

کلنا عباسک یا زینب(سلام الله علیها)...

غیرت عباس(علیه السلام)، سیده ی کاروان را تنها نمی گذارد...

نوشته شده در ۱٥ اردیبهشت ۱۳٩٢ساعت ٢:٢۳ ‎ب.ظ توسط تربت نظرات () |

سیمخاردارهای دور من را ببین!!!

هنوز از آنها رد نشده ام!!

نمی آیی...؟

نوشته شده در ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩٢ساعت ٩:٢۱ ‎ب.ظ توسط تربت نظرات () |

به آخر که می رسی، انگار...

هنوز اول راهی !

چند روزیست صدایم درد می کند...

نوشته شده در ٢٩ فروردین ۱۳٩٢ساعت ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ توسط تربت نظرات () |

گاهی دلم برای تو تنگ می شود 

       گاهی مثال شیشه و گـَه سنگ می شود

از روزهای بودنت تا به حالِ ما

      گاهی دچار خاطره ی بی رنگ می شود

بهروزی ام ز ره آشنای توست

      گاهی که دست و پای دلم لنگ می شود

کاش و خیال های مرا یک نظر ببین

       گاهی دلِ بی تو مرا ننگ می شود

گویا ندیدنت شده حاصل دلم

        گاهی که بین من و دلم جنگ می شود

تو جان این تن و تمام دل منی

         گاهی نوای این دلم چو چنگ می شود

بشنو تمام حرف های بی نشانه را

        گاهی تمام گفته هایمان، انگ می شود

بین تربت از وصال تو ای شهریار من

       هر دم به رنگ لعل لبت رنگ می شود

خودنویس تربت

نوشته شده در ۱٢ اسفند ۱۳٩۱ساعت ٩:٥٧ ‎ب.ظ توسط تربت نظرات () |

و بر عطش این آتش چونان خاکستر شدیم که ...

نسوخته دلان ببینند سوختنمان را !!!

---------------------------------------------------------------------------------

یکسال از خط خطی های حریمانی ام می گذرد...

و من همچنان متلاطم!!!

نوشته شده در ٢٥ بهمن ۱۳٩۱ساعت ۸:٥٧ ‎ق.ظ توسط تربت نظرات () |

دچار می شوم آن دم، که نگاهم نکنی

          مهال می شوم از غم، که سلامم نکنی

منم که سر به بیابان ز غمت بگذارم

           چو خار می شوم آنگه، که تمامم نکنی

منم و گنهکاری و بخشایشت بسیار

         ضرار می شوم آندم، که خرابم نکنی...

نوشته شده در ٤ دی ۱۳٩۱ساعت ۳:۳٠ ‎ب.ظ توسط تربت نظرات () |

شاید این نور که بر من ز ره دور افتاد

          عاقبت منزل مقصود که منظور افتاد

به دلا گفته بدم، او چو نباشد مرده

          آن که رویش به نگار ِرخ ِ مسرور افتاد

بگذر از همه ی بدگذری های دلم

       یا رب آن دل که به تو عاشق و محجور افتاد

آن که در وصف کمالش سربه احیاءٌ داد

         لاجرم بی سر و بی پا به سر هور افتاد

ای نگارم به نگاهی دل مارا برشوی

         کار ِتو سهل ِ مهال است، کجا نور افتاد

گر تو از بی دل و بد گِلی ام آگاهی

        پس چرا بر سراین سرکه ی ما شور افتاد

راه را بر سر افکار ِدل ِ پر افگار

         کو چراغی که برافروزد و مامور افتاد

آخر ِاین همه فرسایش ِاین فکر گران

         گو چو خاموش شدی، راز تو ممهور افتاد

خودنویس تربت

نوشته شده در ۱٩ آذر ۱۳٩۱ساعت ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ توسط تربت نظرات () |

یا أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ ارْجِعی‏ إِلى‏ رَبِّکِ راضِیَةً مَرْضِیَّةً...(سوره فجر 27-28)

با داشتن روحی پاک...

از جسم چاک چاک،

چه باک!

نوشته شده در ۱٠ آذر ۱۳٩۱ساعت ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ توسط تربت نظرات () |

حسین جان!

مُحرم آمد و من مَحرم رازت نگشتم !!!

چرا یک دم در این دنیا، مهمانت نگشتم!!!

ز بس بد کردم و رویم پریشان گشت جانا

چرا جان باشد و من لایق جانت نگشتم!!!

یا لیتنا کنا معک فافوز فوزا عظیما

نوشته شده در ٢٧ آبان ۱۳٩۱ساعت ٢:٤٥ ‎ب.ظ توسط تربت نظرات () |

و من آن ابراهیمی که اسماعیلش را ذبح کند نیستم!

خدایا...

مواعیدمان باشد ...

جرات ذبح اسماعیل هایمان!!!

نوشته شده در ٥ آبان ۱۳٩۱ساعت ٩:٢٧ ‎ق.ظ توسط تربت نظرات () |

بهانه!! مِهر ِعلی و زهراست!

و همین...

همسر یعنی ...

همسفر تا بهشت!

نوشته شده در ۳ آبان ۱۳٩۱ساعت ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ توسط تربت نظرات () |

چه کوتاه است این عمر...

برای انجام کار های نیک

و چه بلند است برای یک لحظه معصیت!

نوشته شده در ٢٥ مهر ۱۳٩۱ساعت ۸:٠٦ ‎ب.ظ توسط تربت نظرات () |

به راهی رسیدم ،دو راهی بدیدم

     یکی را به اکراهْ دربر کشیدم

بدیدم که خیری، نهفتی درونش 

     بدیدم که اسرار ِ کارَت شنیدم

مرا ره توباشی و دل رهنما

     بدان در کنارتْ همیشه سپیدم

نگه می کنم نیک بر کار مِهرت 

     که مهرت شده راهوار ِ سعیدم

 ببین گُم شده های بیراهه ام

     به نورانی ات دل گرفته نویدم

چه ها کرد با من جدایی؛ جدایی

     که من از جدایی به عشقت رهیدم

سرم را ز پا ها، گو کی شناسم

    سروپای این تن، نثار ِ امیدم

خودنویس تربت

نوشته شده در ۸ مهر ۱۳٩۱ساعت ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ توسط تربت نظرات () |

السابقون السابقون ....

چو دیر آمدم دور شدم؟

نوشته شده در ٤ مهر ۱۳٩۱ساعت ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ توسط تربت نظرات () |

تن هایی طعم تنهایی را نمی چشند که تنها با او باشند...

نوشته شده در ۱۱ مهر ۱۳٩۱ساعت ٩:۱۱ ‎ق.ظ توسط تربت نظرات () |

فَتَبَارَکَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخَالِقِینَ (المومنون 14)

می دانم آنقدر مرا دوست داری که ...

موقع آفریدنم به خودت آفرین گفتی!!!

نوشته شده در ۱٥ شهریور ۱۳٩۱ساعت ۱:۱۱ ‎ق.ظ توسط تربت نظرات () |

سراپاگوشم ای جانا سخن با ما نمی گویی

      دگر مدهوشم ای جانا، سخن با ما نمی گویی

مرا دیدار روی تو، شده وصف خیال انگیز

      به دنبالت روان هر جا، سخن باما نمی گویی

ببین مات ام به کیش تو، تمام بی صدایی ها

      صدایت می کنم اما، سخن باما نمی گویی

مرا جان، بی تو، بی اندازه، بی مقدار می گردد

      فدایت می کنم جان را، سخن با ما نمی گویی

کجا گویم فغانم را، ز درد ناسپاسی ها

    به ناله کی شوم سرپا، سخن باما نمی گویی

به دست و پا و چشم و بر زبان و باقی اعضا

     گنه کردم گنه بارا، سخن باما نمی گویی

بیا و بر کنار بار سنگین دلم بنشین

     سخن ها باشد این دل را، سخن باما نمی گویی

سخن کوتاه دارم از برایت ای تمام من

      شده این خستگی مانا، سخن باما نمی گویی

خودنویس تربت

نوشته شده در ٢٠ شهریور ۱۳٩۱ساعت ٢:۱٧ ‎ق.ظ توسط تربت نظرات () |

و تا اکنون هر چه که گفتم؛

به راز بود و نیاز...

راز دلم!!! 

نیاز به تو!!!

-------------------------------------------------------------------------------------

همه راز بود و نیاز

با خالقی بی نیاز

لطفا اشتباه نشود برداشت!!!

نوشته شده در ۸ شهریور ۱۳٩۱ساعت ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ توسط تربت نظرات () |

معبودم!!

از هر چه که هست ...

خوب ترینش از آن توست...

حتی تنهایی!!!

نوشته شده در ٧ شهریور ۱۳٩۱ساعت ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ توسط تربت نظرات () |

آتش جنگی بپاست میان عقل و دل ... 

یکی از رفتن می گوید و دل کندن!!!

یکی از ماندن و دلبستن ...

نوشته شده در ٦ شهریور ۱۳٩۱ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ توسط تربت نظرات () |

همه ی آزمونها برای سنجش هستند...

بجز آزمون های تو ...

که برای دانش اند!!!

مهمه که بفهمم هیچ نمی دانم!!!

نوشته شده در ۳ شهریور ۱۳٩۱ساعت ٤:٠۳ ‎ب.ظ توسط تربت نظرات () |

به شوق روی تو ...

امتحان سخت است برای کسی که درس نخوانده...

و شاید من آدم آزمون های سخت تو نیستم!!!

نوشته شده در ٢۸ امرداد ۱۳٩۱ساعت ۱:۳٠ ‎ق.ظ توسط تربت نظرات () |

روز ها بدون بهانه به دنبال تو می روم....

شب ها با هزار بهانه بدون تو ام!!!

نوشته شده در ٥ شهریور ۱۳٩۱ساعت ٧:٢۱ ‎ب.ظ توسط تربت نظرات () |

گاهی وقتا فکری می شم که ...

نکند این کارها،

این نوشته ها،

حتی لبخند هایم ...

برای تو نباشد!

محتاج تر از من هم به تو هست...

نوشته شده در ٢٥ امرداد ۱۳٩۱ساعت ٢:۱٥ ‎ق.ظ توسط تربت نظرات () |

محجور ز دیدار رخت گشتم و یارا

           مسحور ز انفاس قدیمت شده مارا

محبوب زکار من دیوانه خزان شد

           مشغول به کاری چو نمایی دل و دارا

مطلوبِ دلم از سر و دیوان چو رهانی

           مقتول نگاهت شده ام، صُنع ِ دل آرا

خودنویس تربت

نوشته شده در ٢۱ امرداد ۱۳٩۱ساعت ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ توسط تربت نظرات () |

رب إنی مغلوبٌ فانتصر ...

دستان خویشم را به دست گناهانم بسته ام...

دست بسته را چه کاری بر آید...

خودت برایم کاری کن!!!

 

نوشته شده در ۱٦ امرداد ۱۳٩۱ساعت ۸:۱٢ ‎ب.ظ توسط تربت نظرات () |

زیبایی هر شهاب در آسمان تیره ی شب...

از سوختن سنگیست تیره  !!!

که عاشق زمینی سبز شده...

نوشته شده در ۳ امرداد ۱۳٩۱ساعت ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ توسط تربت نظرات () |

زیبای من !

نزدیک به یک سال است مهمانت نبودم...

هنوز هم همان درمانده ام!

مرا به میهمانی خودت می پذیری؟

نوشته شده در ٢۸ تیر ۱۳٩۱ساعت ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ توسط تربت نظرات () |

گل به سرخی چون گراییدن گرفت

                    در کنارش خار روییدن گرفت

با محبت می کنی بویش بدان

                    بر محبت گشت خوش بوی جهان

آفرید او را به برگ ناز و نی

                    کود مهرش را کجا دیدی تو نی

یار من ای مهربان همکار من

                    گل شدی بر لطف ایزد چون ختن

او کجا بر باد و باران شکوه کرد؟

                    بر همه سختی جانان خنده کرد

از زمین سخت و سنگی شد برون

                    در کنار آفتابش رنگ خون

گــَه شدی از تشنگی ها چون هلاک

                    گه به بی آبی بیافتادی به خاک

روز و شب بر این امیدش چون شدی

                    عاقبت گل بر سرش هامون شدی

این که بینی نی گل است ای یار من

                    او نشان دارد ز دادارِ سمن

گل به تنهایی خودش یک عالم است

                    عالمی اندر کنارش خادم است

عمر گل کوتاه باشد ای جوان

                    مهربان این گوهرت سرمایه دان

چون به سرمایه همی اندوختی

                    عاقبت اندوخته خود سوختی

من یکی کوچک برادر بر تو لیک

                    حرف دل گفتم، نخوانش امر و لیک

داستان بر ما به سان گل شدی

                    چون جوانی در نیابی مُل (خُل) شدی

خودنویس تربت

نوشته شده در ۱۱ تیر ۱۳٩۱ساعت ۸:٤٧ ‎ب.ظ توسط تربت نظرات () |

من همه افتاده حالم، حالم اصلا خوب نیست

                            در کنار یار خواهم مانم و مطلوب نیست

یار من افتاده می خواهد؟ چه کارش آیدم

                            در همه حال و مناقب ترکه های چوب نیست

در کلاس درس او حاضر بدم، غایب شدم

                            غیبت بی علت من عاقبت محسوب نیست

رکعتی از عشق بر جانم بخواندم،لیک دوست

                            داند این دولّا شدن بر کار ما محجوب نیست 

ذکر تسبیحم شده العفو و العفو ای خدا

                            توبه بر لب می کنم لیکن دلم منصوب نیست

راه خود را می روم اما نمی دانم کجا

                            راه ها بر من نشانی از دل محبوب نیست

گویم اینک از تو و عشق و صفای دل ولی

                            دل به دریا می زنم ؛ این دل دگر مقلوب نیست

هر چه بود از وادی قرب تو بر ما می نمود

                            گشتم اما کوچه گردی، بر من آخر خوب نیست

دوش از بهر تو بر من گل و میخانه بسوخت 

                            کار ما در جا کسادی گشت و دل سرکوب نیست 

خودنویس تربت

نوشته شده در ٢٦ خرداد ۱۳٩۱ساعت ٩:٥٩ ‎ق.ظ توسط تربت نظرات () |

حتی به تو می گویند...

اعتراض هم نکن!

به صدای ناآرام تو از رنجش های دیگران می گویند؛ غُر!!!

بماند...

نوشته شده در ٢٢ خرداد ۱۳٩۱ساعت ٧:٢٩ ‎ب.ظ توسط تربت نظرات () |

شهر با همه شلوغی هایش ...

با همه چراغ های چشمک زنش ...

با هر چه که دارد ...

وقتی تو نیستی ...

انگار هیچ ندارد!!!

بالله که شهر بی تو مرا حبس می شود... 

نوشته شده در ٦ تیر ۱۳٩۱ساعت ٢:۱۸ ‎ب.ظ توسط تربت نظرات () |

سید مظلوم سلام علیک؛ یاور محروم سلام علیک

                                             خاضع شب های پر ازبندگی؛ ساغی معصوم سلام علیک

چاه شده محرم دل راز ها؛ ای دل پر خون سلام علیک

                                            شیر خدا موهبتی بر زمین؛ ای میر محزون سلام علیک

 

امیر المومنین علی علیه السلام  از ما می خواهد امیر باشیم نه  اسیر...

اسیر هر چه که موجبات بی بصیرتی می شود!!!

نوشته شده در ۱٦ خرداد ۱۳٩۱ساعت ۸:٠٠ ‎ب.ظ توسط تربت نظرات () |

السلام علیک یا روح الله

السلام علیک یا روح الله ایها العبد الصالح

نوشته شده در ۱٤ خرداد ۱۳٩۱ساعت ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ توسط تربت نظرات () |

یک چند پشیمان شدم از رندی و مستی!!!

عمریست پشیمان ز پشیمانی خویشم...

----

آتشمان زدی آقا...

نوشته شده در ۱۳ خرداد ۱۳٩۱ساعت ۸:٢٥ ‎ب.ظ توسط تربت نظرات () |

کوته نوشته بودم؛ کوتاه تر نمودم ... هر جاکه بود بویت، زنگار دل زدودم

کوته نوشته هایم چنگی به دل نمی زد ... زیرا که چنگ اصلی،از یاد برده بودم

هر کوی و کوچه رفتم، هر سوی رونمودم... گشتم ولی من او را،باز ارچه گم نمودم

او می گذشت و من هم، از اوی می گذشتم ... در کوچه باغ قربت؛بوی تو دود ِعودم

من عاشق تو هستم، جانا تورا پرستم ... از من گذر که عمری، سردی شده وجودم

دست محبت تو، زد ضربتی به  دوشم ... در خواب بودم انگار، گویا که من نبودم

گر عمر من به سر شد، اما ندیدم او را ... در عاقبت مثال ِ، صالح شد و ثمودم

من خاک تربتت را، در گوشه نمازم ... جا می دهم که باقی، خالی شده زسودم

خودنویس تربت

نوشته شده در ۱٢ امرداد ۱۳٩۱ساعت ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ توسط تربت نظرات () |

بر ما ای امام خوبیها، هادی باش

     هدایت از برای توست، زما راضی باش

روز شهادت و ولادتتان را فقط داریم

     مراسم های نادرست و غلط داریم

امروز چنان دشمنان هجمه آورده اند

     گویی از برای قتلتان دشنه آورده اند

لیک آن نامروتان نامرد ِ عنود

     زما بهتر شناختندتان هر آنچه که بود

دست ما بگیرید که کوته نظریم

     گر رهایمان کنید، در به دریم

گمگشتگان دیار غربتیم در این جهان 

     محبتتان بی شمار گشته در دلمان

امام نقی و، هادی و ولی و، نور چشم علی

    زکی و بقی و، حجت جلی و، زینت روی نبی

-------------------------------------------------------

پیش کشی به امام خوبی ها...

امام علی النقی الهادی (علیه السلام)

هرچند بدون لیاقتیم

نوشته شده در ٦ خرداد ۱۳٩۱ساعت ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ توسط تربت نظرات () |

چگونه پای در ماه رجب بگذارم...

هر چه می نگرم جز تباهی، هیچ نکردم!!!

روی سپیدان ...

رجبیون ...

إنّی ظلمتُ نفسی!!! 

نوشته شده در ۳ خرداد ۱۳٩۱ساعت ٢:٤٥ ‎ب.ظ توسط تربت نظرات () |

خواهر جانِ برادره!!!

خدا نکنه براش اتفاقی رخ بده ویا حتی ناراحت باشه...

شاید ندونه که چی به سر برادرش میاد!!!

---------------------------------------------------------------- 

*نمی دونم امام حسین (علیه السلام) چی کشید از نگرانی های زینب (سلام الله) ...


نوشته شده در ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ٩:٤٤ ‎ب.ظ توسط تربت نظرات () |

گر به روی شمس مشتی خاک پاشند در کجا...نور آنرا می توان خاموش کردن در خفا

انا الی ربنا منقلبون

السلام علیک یا علی ابن محمد النقی ایها الهادی !!!

نوشته شده در ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱:٠۸ ‎ب.ظ توسط تربت نظرات () |

مادرا، گفتم بگویم روز تو تبریک و بهتر

      دیدم امروز و همه روز از برای توست مادر

لیک تبریک ولادت گویمت ؛ چون مادری

        همچو زهرا؛ بر پدر،مادر بیامد گوهری

مادر من، جان من ! دل را به عشقت می دهم

        گر به جان، جانی بخواهی از برایت می دهم

جان ناقابل همی از شان تو چون کمتر است

        لیک از سرمایه من، جان و دل لایق تر است

مهر و عشقت را بر این روح و روانم داده ایی

        جان من را روشنی بخشی و جانم داده ایی

جان ِ جان، مادر! مرا آموختنی ها نور شد

        راه ظلمت را چراغ و دشمنی ها کور شد

مهربانم! کی توانم لطف تو جبران کنم

        نی ندارم جنتی؛ چون قالی کرمان کنم

لطف ایزد مرحمت بر من نمود و لیک زود

        جای تو خُلدِ بَرین، از روز اول چون نمود

خاک "تربت" گشته ام بر زیر پا؛ منت گذاری

        لطف والا می نهی گر پای بر چشمم بداری

...

روز میلاد حضرت فاطمه (سلام الله علیها) و روز مادر و زن مبارک باد!

تربت

نوشته شده در ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ توسط تربت نظرات () |

دیگر بجای دست به دعا شدن...

می خواهم دست بکار شوم...

و بکاری دست بزنم که دست بدعایش بودم!

دعایم کنید!

نوشته شده در ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ٩:٢٥ ‎ب.ظ توسط تربت نظرات () |

نشانی داده اند دستم!!!

گفتند: برو ... بگرد ... پیداش می کنی!!!

شما کمک می کنین!؟

ازمحله بندگی؛ نشانِ کوچه فطرت دارم! بن بست عشق! خانه دل!

نوشته شده در ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ٦:٤٥ ‎ب.ظ توسط تربت نظرات () |

سربه سرم نذار!!!

من که سر بر آستان تو گذاشتم!!!

دیباچه ی درمان تو ...

آستانه زخم های من!!!

نوشته شده در ۱٥ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ توسط تربت نظرات () |

به دل گویم که باید پاره ای گِل 

          نباشی و در این موضوست مشکل

مرا مشکل تو باشی، جان فزا دل

          سر از دست تو درگیر هلاهل

تو گر مشکل گشایی، جانِ حاصل

          چرا جان و سر و دل گشت کاهل

به عشقت می روم، مست تو هستم

          به جان قربان هر دست تو هستم

به شوقت می کِشم، گشتم همه هوش

          همه سرخ و سپید و داغ  و مدهوش

به قهر و مَهر و دَهر و باقی ِ کار

          نباشم من همی برتو بدهکار

دگر کاری نداری با من ای دل

          که خواهم دل فروشم، گردم عاقل

...

خودنویس تربت

نوشته شده در ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ توسط تربت نظرات () |

در به آتش،دربدر آواره است

    در میانش مادری پر چاره است

چاره کار علی در دست اوست

   فاطمه جان ِ علی، سرمست اوست

تا ولایت با علی باشد، کجا

   فاطمه، محسن، شهادت، تا خدا

حامی عاشق به خون آغشته شد

   عاشقی جان داد و جان وارسته شد

یا علی صبری خدایی داشتی؟

   داغ زهرا بر دلت انگاشتی؟

حادثه هر دم بر آدم می زند

    کوه طوفان بر دلم غم می زند!!!

دل به سر، سامان به جان کی دیده ایی...

جان به تن، دور از فغان کی دیده ایی؟

السلام علیکِ ایتها الصدیقه الشهیده

تربت

نوشته شده در ٥ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ توسط تربت نظرات () |

سیاه پوش می شوم !!!

همچون دلم ...

وای مادرم ...

نوشته شده در ۳ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۸:۱٤ ‎ق.ظ توسط تربت نظرات () |

من غریب خلوت تنهایی ام ...

سوزد از غم سینه سودایی ام ...

خیلی ها سعی می کنند این غریبی بشکنند اما...

داغدار لاله صحرایی ام ...

 +

نوشته شده در ٢۸ فروردین ۱۳٩۱ساعت ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ توسط تربت نظرات () |

بیست و اندی سالش بود جوان و سرزنده!!

اونقدر ورزیده بود که توی گروهان آموزشی بچه ها رو تمرین می داد!

سال 60 سرپل ذهاب توی جبهه بود که ترکش مستقیم می خوره به سجده گاهش!!

از اون وقت تا حالا نصف بدنش فلجه!!

من که مخلصش ام !! 

نوشته شده در ۱٢ فروردین ۱۳٩۱ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ توسط تربت نظرات () |

زیبا!

تنها تویی که می دانی ...

بال زدن پروانه های رنگین چه تاثیری بر این عالم دارد!!

دلم پروانه وار به سوی نور تو می گردد!

ای نگارگر بال ها ...

نوشته شده در ٩ فروردین ۱۳٩۱ساعت ۸:٢٤ ‎ق.ظ توسط تربت نظرات () |

اقیانوس نارام دلم تنها به حضورت آرام می گردد!!

شرایط را ببین!!

بیا دیگر ... منتظرم!!

نوشته شده در ٥ فروردین ۱۳٩۱ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ توسط تربت نظرات () |

در این شهر تا به کسی مهر می ورزی...

سریع اندازه ات می گیرند ...

نکند به گناه عشق، آلوده شده باشی !! (به نظر ایشان)

حتی محبت کردن و دوست داشتن هم سخت شده!!

نوشته شده در ٦ فروردین ۱۳٩۱ساعت ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ توسط تربت نظرات () |

رفتن شما و ماندن من !!!

میان ماندن و رفتن ما فاصله ی تنهایست!

کمک کنید فاصله را با ماندن کنارتان پر کنم! 

ماندنم در کدامین خرابه آباد است؟

زمانه مرا بُرده است ...

یا نرو ای مادر من ...

یا مرا باخود ببر !! 

نوشته شده در ۳٠ فروردین ۱۳٩۱ساعت ۱:٢۸ ‎ب.ظ توسط تربت نظرات () |

یادگار ایام دیرین!

آمدنت مبارک! 

به بهانه توست، سپید و سرخ و طلایی گشتن طبیعت!  این مهر خداست که به ودیعه در دستان توست! 

مگر چه به طبیعت گفتی که این تحول بزرگ در آن رخ داد! خبر از چه آوردی؟ چه کردی که بر تن این زیبای خفته، لباس هزار رنگ پوشاندی؟

چه بود!!؟؟ دَم مسیحا داشتی؟! یا به معجزتی تَن مرده طبیعت را جان بخشیدی؟

بگو ...

بگو تا بدانیم! پیام آور هر ساله لطف خدا به ما!

به نسیم آرامش بگو، در گوش ما بنوازد آهنگ شیرین بیداری را!

به نم نم روح بخشت بگو! جان بخشد این خاک مرده را!!

به عروس طبیعت بگو مراقب دامن هزار گل درختان باشد!!

به رگبارهای تندت بگو، بشوید از دل ها، خاکرو به و گِل ها!!

و به مهربان خدا بگو ... ! بگو ... !

نمی خواهد ... خدا خودش می داند ...

...

آمدنت را آهسته فریاد می زنیم!!

سال جدیدتون! نو!

نوشته شده در ٢٩ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ توسط تربت نظرات () |

جمعه!

مولایم! چندسالی فکر می کردم ما منتظرشما هستیم!

اما الان که خوب نگاه می کنم میبینم هزار و چند صدسال است که...

شما منتظر ما هستید!

انتظار یار ...

نوشته شده در ٢٦ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۱:۱٧ ‎ب.ظ توسط تربت نظرات () |

درگیر توام!

باز هم تندی های تپش مرا گرفته!

نگاهم نکنی ...

به حریمان عشقت، خویشتن خویش را ...

به آتش می کشانم!

نوشته شده در ٢٠ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ توسط تربت نظرات () |

عشق !!!

تپش تند نبض عاشق ....

از نگاه خمار معشوق!؟

این هم ترجمانیست، دیگر!

نوشته شده در ۱۸ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ توسط تربت نظرات () |

سر بر دیوار محبتت گذاشتم!

افسوس که این دیوار را من به دور خویش کشیدم!

ندانستم محبت تو دیوار ندارد!

نوشته شده در ٢٠ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ توسط تربت نظرات () |

سوخته ام میان برزخ عشق و هوس                آتشش مرا دل سوخته است و بس

مهربانم!

دردِ بی ربط گویی های دیگران را در سینه؛ راز خانه دل نهفته ام!

نگه داشتم تو بدانی! و می دانی نیت ها را و می خوانی فکر ها را !

ای خنکای وجودت مرهم آتش جانم! 

بر من مضاعف بتاب ...

نوشته شده در ٩ اسفند ۱۳٩٠ساعت ٩:۱۳ ‎ب.ظ توسط تربت نظرات () |

نگارم!

دل، شیفته ی توست!

خرد، درمانده ی شناخت تو!

جان جز به دیدن تو آرام نمی شود! 

دریاب مرا! ...

نوشته شده در ٤ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ توسط تربت نظرات () |

نتایج اولیه دادگاه دیروز؛

این احکام قطعی بوده و پس از تفهیم لازم الاجرا می باشند:

احکام صادره از طرف قاضی وجدانیان:

متهم ردیف اول : دل معروف به قلب 

متهم در خصوص موارد اتهامی (عشق؛ محبت؛ دوست داشتن و ... ) خاطی شناخته شده و به چندین سال حبس در قفس سینه بهمراه اعمال شاقه محکوم می گردد.

متهم ردیف دوم: عقل مشهور به خرد

متهم در خصوص موارد اتهامی ( روشن بینی؛ کنترل امیال؛ سرکوب دل؛ ... ) تبرئه می گردد و از بند رها، در سر سکنی، و بر دل نظارت می کند!

...

نمی دونم قاضی وجدانیان بر چه اساسی، دل را در قفس تنگ سینه به بند عقل کشید!

حتی گفت: با عقلت، عاشق شو! نه با دل!

یاحق 

تربت

نوشته شده در ۱ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۸:٠۳ ‎ب.ظ توسط تربت نظرات () |


آخرين مطالب
» شهادت
» غیبت
» دست
» دعوت نامه
» آیینه
» دلیل آرامش
» تفاوت
» یلدا
» ص ب ر
» وجود

Design By : RoozGozar.com

Design
Others