مهربان خدا!

قابل توجه قاضی وجدانیان!!!! تفاهم میان عقل و دل از این روی حاصل شد که ...

 

... عقل را در سرت نهادم از آن روی که چاره اندیش توست! 

از حواس دنیوی ات همه را نزدیک او گذاشتم! آنرا به اختیار ِ محدود، بند کردم!!

به من فکر کن! امواج فکری ات را در راه من منظم کن!

اما بدان! جایگاه من در عقل محدودت نیست!

... قلب را در سینه ات قرار دادم نه از آن سوی که سینه زندانش باشد!

از آن جهت که مخزن اسرار تو باشد.

عشق خودم را در او نهادینه کردم!

از آن جهت که تک تک نفس هایت را با این عشق آغشته کرده و آنرا تجربه کنی!

اگر به تو گمشده ات (حکمت) را دادم آنرا درون سینه ات نگهداری! و از دست اندازی های عاقلانه بدورش داری!

و آنگاه! اگر روزی شکست! بی نهایت می شود! و جایگاه من!

...

این دو بال های تو هستند! با این که از رگ گردن به تو نزدیکترم، می توانی با بال هایت به من برسی!

بدان! من مهربان خدایم!

...

" تمام برداشت ها شخصی بوده و شاید نسبت دادنش به خدا درست نباشه، خدایا ببخش!! دل نوشته است دیگر! "

یا حق 

تربت

/ 1 نظر / 5 بازدید
آوا

ها... متن خوشگلی بود .خیلی به دل نشست چرا که از دل برآمده بود[لبخند]