سراپا

سراپاگوشم ای جانا سخن با ما نمی گویی

      دگر مدهوشم ای جانا، سخن با ما نمی گویی

مرا دیدار روی تو، شده وصف خیال انگیز

      به دنبالت روان هر جا، سخن باما نمی گویی

ببین مات ام به کیش تو، تمام بی صدایی ها

      صدایت می کنم اما، سخن باما نمی گویی

مرا جان، بی تو، بی اندازه، بی مقدار می گردد

      فدایت می کنم جان را، سخن با ما نمی گویی

کجا گویم فغانم را، ز درد ناسپاسی ها

    به ناله کی شوم سرپا، سخن باما نمی گویی

به دست و پا و چشم و بر زبان و باقی اعضا

     گنه کردم گنه بارا، سخن باما نمی گویی

بیا و بر کنار بار سنگین دلم بنشین

     سخن ها باشد این دل را، سخن باما نمی گویی

سخن کوتاه دارم از برایت ای تمام من

      شده این خستگی مانا، سخن باما نمی گویی

خودنویس تربت

/ 1 نظر / 7 بازدید
مگس قندپرست

مطرب عشق عجب ساز و نوایی دارد نقش هر نغمه که زد راه به جایی دارد عالم از ناله عشاق مبادا خالی که خوش آهنگ و فرح بخش هوایی دارد اشک خونین بنمودم به طبیبان گفتند درد عشق است و جگرسوز دوایی دارد ستم از غمزه میاموز که در مذهب عشق هر عمل اجری و هر کرده جزایی دارد