کوته

کوته نوشته بودم؛ کوتاه تر نمودم ... هر جاکه بود بویت، زنگار دل زدودم

کوته نوشته هایم چنگی به دل نمی زد ... زیرا که چنگ اصلی،از یاد برده بودم

هر کوی و کوچه رفتم، هر سوی رونمودم... گشتم ولی من او را،باز ارچه گم نمودم

او می گذشت و من هم، از اوی می گذشتم ... در کوچه باغ قربت؛بوی تو دود ِعودم

من عاشق تو هستم، جانا تورا پرستم ... از من گذر که عمری، سردی شده وجودم

دست محبت تو، زد ضربتی به  دوشم ... در خواب بودم انگار، گویا که من نبودم

گر عمر من به سر شد، اما ندیدم او را ... در عاقبت مثال ِ، صالح شد و ثمودم

من خاک تربتت را، در گوشه نمازم ... جا می دهم که باقی، خالی شده زسودم

خودنویس تربت

/ 1 نظر / 3 بازدید
دل سپرده

من زنده بودم اما انگار مرده بودم از بس که روزها را با شب شمرده بودم یک عمر دور و تنها، تنها به جرم این که او سرسپرده می خواست ‚ من دل سپرده بودم یک عمر می شد آری در ذره ای بگنجم از بس که خویشتن را در خود فشرده بودم در آن هوای دلگیر وقتی غروب می شد گویی بجای خورشید من زخم خورده بودم وقتی غروب می شد وقتی غروب می شد کاش آن غروب ها را از یاد برده بودم