دعوت نامه

می سپاریم به یاد

می نگاریم در یاد

یاد آواز قناری ها را

پر پرواز پرستو ها را

گاه میقات مه و مهمان را

تو بیا جاذبه ی جاری باش

تو بیا همدم ما

تو بیا همهمه ی ساری باش

راه ما آسان است

کار از بهر خداست

ما تو را دعوت مهمانی خود می دانیم

قدمت سبز؛ به سرپنجه، بروی چشمان

روشنا می دهی بر مجلسمان

/ 1 نظر / 8 بازدید
مولانا

هر لحظه به شکلی بت عیار بر آمد دل برد و نهان شد هر دم به لباس دگر آن یار بر آمد گه پیر و جوان شد گه نوح شد و کرد جهانی به دعا غرق خود رفت به کشتی گه گشت خلیل و به دل نار بر آمد آتش گل از آن شد یوسف شد و از مصر فرستاد قمیصی روشنگر عالم از دیده عیوب چو انوار بر آمد تا دیده عیان شد حقا که هم او بود کاندر ید بیضا میکرد شبانی در چوب شد و بر صفت مار بر آمد زان فخر کیان شد می گشت دمی چند بر این روی زمین او از بهر تفرج عیسی شد و بر گنبد دوار بر آمد تسبیح کنان شد بالجمله هم او بود که می آمد و می رفت هر قرن که دیدی تا عاقبت آن شکل عرب وار بر آمد دارای جهان شد منسوخ چه باشد؟ نه تناسخ به حقیقت آن دلبر زیبا شمشیر شد و در کف کرار بر آمد قتال زمان شد نی نی که هم او بود که می گفت انا الحق در صوت الهی منصور نبود آن که بر آن دار بر آمد نادان به گمان شد رومی سخن کفر نگفته ست و نگوید منکر مشویدش کافر بود آن کس که به انکار بر آمد از دوزخیان شد